پژک صفري
پژک صفري

آب كه ... تاب ... كتاب از قفسه افتاد. جلد و كلماتش را جمع و جور كرد. قدم برداشت به طرف در. يكي از كلماتش جا ماند. كتابﻫﺎ يكي يكي و بلافاصله يكي دوتا، سه تا چهارتا، فوج فوج از قفسهﻫﺎ فرو جستند و نزديكيﻫﺎي در در يك صف پُر از كتابخانه خارج شدند. صفﻫﺎي كتاب ﻣﻰريختند به خيابان؛ خيابانﻫﺎي كتاب به دروازه ي شهر و دروازهﻫﺎي شهرها جايي آن دورها صفﻫﺎ يكي ﻣﻰشدند باريك و باريك تر ﻣﻰريختند به يك نقطه آن نقطه ... سر ِ خط !

من جا مانده ام !

1+
Home- Email- RSS