پژک صفري
پژک صفري
وظیفه
ابرام گرگی شش پسر داشت. خودش ششمین فرزند پدری بود که ششمین فرزند پدرش بود. پدری نه البتّه با چشمان و دماغی که ناخودآگاه آدم را با یک گرگ روبه‌رو کند. این فرد تنها پسر خانواده بود. پنج خواهر کوچک‌تر و بزرگ‌تر از خود داشت و روزی در صحرا، همین‌طور که مشغول پشته کردن بافه‌های گندم بود؛ از آن سوی ساقه‌های خشک، درد و دل پدر خسته‌اش را با الاغی که او را بر روی برجین به جلو می‌کشید، شنید. پیرمرد می‌گفت: «دو دوجین پسر! دو دوجین! خدا اگر اولاد می‌دهد، باید این‌قدر بدهد!»
ابرام گرگی به پسرهاش گفته بود که یکی از آن‌ها یا چندتا یا همه‌ی آن‌ها بر روی هم، باید طوری زاد و ولد کنند که از نسل او، پنج نوه‌ی پسر تقدیم روزگار شود. دوست داشت روح جدّ بزرگ‌اش را شاد کند. پسران او، در خصوص این خواسته‌ی پدر و به طور خاص، این تعداد دقیق پنج پسر که باید تقدیم می‌کردند، هیچ‌کدام برایشان سئوالی پیش نیامد، و صورت هیچ‌کدام هم ناخودآگاه آدم را با یک گرگ روبه‌رو نمی‌کرد.
سال‌ها بعد، روزی که ابرام گرگی مرد، به غیر از زنان و دختران نالان و پریشانی که تعدادشان معلوم نبود، بیست‌وچهار مرد دور جنازه‌اش گریه می‌کردند.
0+
ع
بگاو، شاخ الاغی که قرمزی با لج!

بخوک، ای لجنِ ریق‌خوار  پا در کج!

کلاس: قهوه و گیتار و دود در صورت

مِلاس: فضله‌ی یک صفر گنده در مخرج

نپوش سیب و صدا را به خون و خاکستر!

نپاش بی نم باران ستاره‌ها را بج!

سه قتل می‌روی از آلت خودت بالا

دو غار می‌شوی از باد معده‌ات منتج

بمیر زودتر ای از دهانِ در دشنام!

بپوس زودتر ای در لباسِ از رج رج!
0+
صدای زندگی
درد است و داغ و پاره‌های یک دل ساده

جز این چه دارد آدمِ از اسب افتاده؟

هرلحظه‌ی هرگوشه‌ی این نارفیقستان

یک تکّه از لبخند ما در آتش افتاده

اکنون که نارچاریم از تا ناکجا رفتن

پیچیده دور گردن باریک ما جاده

ماییم و چشمانی که در تبعید می‌ماند

تنهایی و اندوه و غم‌هایی خداداده

با این همه، باید صدای زندگی باشیم

ای مرگ ما آماده‌ایم ای عشق آماده!
0+
فریب‌های ما
این که این زمانه سرنوشت ما تباهی است

این که آخر تمام رنگ‌ها سیاهی است

این که در گذار لحظه‌های پرشتاب خود

جا‌به‌جا جلو که می‌روی سر دو راهی است

این که راه‌ها به پرتگاه ختم می‌شوند

این که کاه قدر کوه و کوه قدر کاهی است

این که روی نکبت دروغ گیر کرده‌ایم

یا به هر دری که می‌زنیم اشتباهی است

این که هر کسی نشسته در کمین دیگری

این که سنگ مستراح، تخت پادشاهی است

این که نیست صاحبِ دلی که کار دل کند

این که ... این که عشق نیز اهل باج‌خواهی است؛

نیست جز نتیجه‌ی فریب‌های ما و باز

امتحان دیگری که باز هم شفاهی است

ازدحام چشم‌های کور و دست‌های کج؛

زندگی در این خرابه یک خیال واهی است
0+
بی‌قراری
سلامٌ علی دل، سلامٌ علی غم

سلامٌ الا عشق، ای اسم اعظم!

سلامٌ الا آل اکنون، سلامٌ!

علی ماه، ای ماه، ماه محرّم!

سلامٌ الا قلب‌های شکسته!

سلامٌ الا اشک و اندوه و ماتم!

الا فرصت بی‌قراری سلامٌ!

الا چهره‌های غم‌‌آلودِ در هم!

گل مهر پژمرد، احساس افسرد،

 مرامِ وفا مُرد، در موسم سمّ!

دل آب شد سنگ در سور شیطان

دل سنگ شد آب در سوگ آدم

بنالید؛ خوش نیست حالی مگر با

غم حضرت عشق - صلّ و سلّم!

الا صدق ای صدق آیات قرآن!

الا نور ای نور چشمان خاتم!

سلامٌ الا ابنِ باران سلامٌ

الا آل کوثر، الا اهل زمزم؛

که با نیزه و تیر و شمشیر و آتش

شما را رسیدند از زیر و از بم!

الا میهمانی که شش ماهه‌ات را

ندادند یک جرعه‌ی آب را هم!

الا قبله‌ی آب‌ها، ساقی دل!

هنوزاهنوزِ  مُوالات و مَرهم!

الا خون بر خاک جاری سلامٌ!

الا پیکر چاک چاک مکرّم!

سلامٌ الا خیمه‌های در آتش

که بودید گلخانه‌ی آل شبنم!

الا سرو، ای شعله‌واری که حق خواست

تو را سبز در بین گل‌های مریم!

الا خیل سرهای بر نی که تا هست

سرافراز هستید در هر دو عالم!

الا صبح تا ظهر تا عصر روزی

که شد پشت هفت آسمان خدا خم!

سلامٌ الا رنج‌های اسیری!

الا بانوی داغ‌های دمادم!

زمین و زمان ماند در کربلا و

تن عرش لرزید، قدر مسلّم

دلی نیست جز با حضور شما سبز

شما ای شما با گل سرخ محرم!

بهشت است هر گوشه‌ی چشم‌هاتان

بدون شما چیست دنیا؟ جهنّم

سلامٌ الا اهل بیت تبسّم!

سلامٌ الا جمعِ آیات محکم!
0+
هستم
تا هستی و هست گرچه پستم، هستم

تا با تو خیال می‌پرستم، هستم

هرچند که نیستم به چشم تو / کسی

تا خاک کف پای تو هستم، هستم
0+
بازجویی
خانم بازپرس گفت: «آیا متّهم را در بین این افراد می‌بینید؟»
زن نگاه کرد و از پشت شیشه‌ی سیاه، متّهمین را یکی‌یکی از نظر گذراند.
مرد     مرد     مرد      مرد   مرد     مـــــرد     مرد   مرد
«بله، آن یکی.» و با انگشت اشاره نفر چهارم از سمت راست را نشان داد.
خانم بازپرس گفت: «مطمئنّ‌اید؟»
«بله، مطمئنّ‌ام.»
خانم بازپرس گفت: «متشکّرم.» و با نگاه به آجودانِ ایستاده در کنار در، ادامه داد: «متّهم را به اتاق من بیاورید.» و به اتاقش رفت.
مرد را آوردند. خانم بازپرس گفت: « شما ... (نگاه کرد به سیاهه‌ی اعمال خلاف مرد: حمل سلاح گرم و سرد، حمل و مصرف مواد مخدّر، شرب خمر، عربده‌کشی، ضرب و شتم و ... تجاوز به عنف) شما به اتّهام مردی و مردانگی  بازداشتید! اعتراضی ندارید؟»
مرد گفت: «من بی‌گناهم!»
«ببریدش!»
0+
شیفت شب
دیشب یکی از نیروهای خدماتی، همین‌طور که داشت کف بخش را تی می‌کشید، از من پرسید که خریداری برای ماشین‌اش سراغ ندارم؟ و قیمت‌اش را هم گفت. گفتم: نه! و توی ذهنم آمد که چه کسی دو میلیون تومان پول می‌دهد بالای یک تویوتای قدیمی و زهوار در رفته‌ی از رده خارج!

«چرا می‌خواهی ماشینت را بفروشی؟»

«برای عمل پیوند قرنیه‌‌ی چشم راستم.» و ادامه داد که سرِ جمع، سه میلیون و دویست - سیصد هزار تومان پول لازم دارد. «کار بینایی‌ام دارد به جای باریک می‌کشد و اِلّا من حالا بیست سال است که این چشم را پشت گوش انداخته‌‌ام!»

خیلی ناراحت شدم؛ اوّل برای چشم‌اش و بعد برای این که نمی‌توانست حتّا نصف یک سال را ماشینی، ولو قراضه داشته باشد. آخر این ماشین را همین دو - سه ماه پیش با پولی که از صندوق ذخیره شرکت خدماتی وام گرفته بود، خرید و لابد حالا زن و بچّه‌اش کلّی خوشحالند که به هر حال صاحب ماشینی هستند و گاهی مثل آدم‌حسابی‌ها سوار آن می‌شوند و به پارکی، استراحتگاهی، جایی می‌روند برای تفریح.

صبح شد و تا آمدم شیفت را تحویل بدهم ساعت حوالی هشت شده بود. آی‌سی‌یو را ترک کردم و آمدم بیرون. توی پارکینگ، ماشین‌اش را درست کنار مرسدس سفیدِ دویست‌وپنجاه میلیونی آقای دکتر نیک‌اقبال دیدم. صحنه‌ی عجیبی بود. هوا و حالم به هم ریخت. نگاهی انداختم به آسمان تا یقه‌ی خدا را بگیرم! از بالای یکی از شاخه‌های کاج روبه‌رو، کلاغی سیاه، با قاطعیّتی خدشه‌ناپذیر، مرا زیر نگاه سنگین خود گرفته بود!
0+
ما
خواب است و خیال، بودن من با تو

ای کاش نبود بین ما، من یا تو

تو، یک تو، صد هزار تو، امّا من

من، یک من، صد هزار من، امّا تو ...
0+
اعتراف
تو را هیچ‌گاه تمام‌  قد

ندیده‌ام

     ای فرشته‌ی تاریکی

و می‌دانم در پای تو

خواهم مرد!
0+
تابستان
یک سگِ سیاه از نژاد بیگِل، در حیاط، در سایه - ظهر درخت برکت خوابیده. این نام را همسایه‌ی خوش ذوق روبه‌رویی به این درخت داده است. «شانزده نوع میوه روی آن پیوند شده!»

او بارها، حتّا در چلّه‌ی زمستان، زمانی که برف شاخسار درخت را پوشانده، گفته: این درخت به تنهایی یک باغ میوه است.

نام سگ جیران است. جیران، وارفته در سایه‌ی درخت برکت، بی‌آن که سرش را بلند کند، به زن و مرد لختی نگاه می‌کند که چهار متر آن‌طرف‌تر، در ایوان، روی قالیچه‌ی کُرکبافت آمده از قندهار، به هم پیچیده‌اند.

برکت، جیران، روجا و بهرام...؛ فقط مگس سمج کوچکی که در گوشه‌ی چشم راست سگ نشسته نام ندارد و حالت نگاه سگ، حالت نگاه جیران ...
0+
یادم باشد...
یادم باشد که آب را گل نکنم

با دیدن خود خیال باطل نکنم

حالا که مرا شکسته می‌خواهد دوست

یادم باشد که باز دل دل نکنم
0+
وصیت

0+
دوست
با یاد تو من یاد خودم کرده‌ام آری ...
ای دوست کجایی که بدانم که من آن‌جام؟!
1+
حسین (ع)
تشنگی را یک چشمه
آب از سر گذراندم
در چهل سالگی
تا چشمم به نام شما افتاد
از چشم شیطان


آب نام شماست آفتاب
اشک نام شماست
بیابان، صدا، صبر، سوره
نام‌های غریب دیگر ...
دل نام شماست
که مرا به ساحل کبوتر آورد
در بدو تولّد، ای نور!
نام شما را می‌برم
و
رستگار می‌شوم.
3+
خاکواریوم
قوس غوّاصان در هوا
بازی ماهی‌های رنگ‌وارنگ بزرگ و کوچک
در آسمانِ کمی تا قسمتی ابری
شیرین‌کاری دولفین‌ها در کوچه
شکار نهنگ سفید، پشت عینک مهاتما
لبخند اختاپوس اخته به تو
مرجان‌های گرفتار در آسانسور
مرواریدها و عروس شفّاف
جفت‌گیری کوسه‌ها در جیب من
و همهمه‌ی ابرقدقدها در سالن کنفرانس ...
(همان تالار همایش خودمان!)
صدا به صدا نمی‌رسد این‌جا
دنیا را آب گرفته است و
                              ما را خواب
کبوتر گمنامی می‌گوید: داشتیم!؟
و پر می‌کشد به اعماق

4+
این‌جا کسی مرده است
هواخوری با تزریق بیست سی‌سی
زیر تابلوِ توقّف اکیدا" ممنوع
جنازه‌ای با دهان بسته این‌جاست
تابلوِ عابران پیاده
که روی حرف خودش ایستاده است
در خیابان‌های‌ یک‌طرفه، بن‌بست
کلاه برداریم از سر
به احترام قلب‌هایی که می‌ایستند
زیر تابلوِ توقّف مطلقا" ممنوع
1+
غزل برای تو
وقت کم می‌آورم به بوسیدنت
خوردنِ غم و بو کردن صدات
به دیدنت وقت کم می‌آورم
آسمانی که قاب می‌شود در چشم تنگ
وقت کم می‌آورم برای زندگی
تنفّس
به وقت تو کم می‌آورم
هفتاد و شش بهار، تابستان، پاییز، زمستان
یا هشتاد و دو مثلا"
یا دستِ بالا صد و بیست
وقتی است کم برای وقتی
که با توأم
وقت کم می‌آورم برای مردنِ برایت
دلبندم!
6+
ما
دور از چشم خدا خودش در غم ماست
شیطان من و شما همین آدم ماست
تا مرده‌ی زنده‌ی خودیم و برعکس
ماییم که مرگ و زندگی هر دم ماست
2+
همدلی
با تو امّا عشـق را هستم
عشق را طرفی اگر بستم
Love (you say) love is getway
عاشق این راه بن‌بستم
می‌رسم؟ هرگز! وِ کوتاه است
از تو و دنیای تو دستم
چشم‌هایت را نگیر از من
تا از این بدمست‌ها مستم
چون شما این‌قدرها من هم
خوب یا بد نیستم هستم
قطره‌ای بودم که با ر ی د م
تا به اقیانوس پیوستم
9+
آن دیگر من
بد نیست خودی نشان بدهم
در خانه‌ای که یک حرف کسی‌ست
با آغوش باز
بسته‌ای دست‌هایم را
از پشت
خنجر نزن، زن!
رو به روی من دیواری‌ست بلند
که تویی
آن کس که مرا ب ی خ و د نمی‌خواهد
مرا بی من هم نمی‌خواهد
دشمن!



5+
قسمتی از بازیافت اوقات کسی توسط کسی دیگر، با کمک سرانگشت‌ها و یک صفحه کلید؛ توجّه کنید قسمتی؛ قسمت!
اقدس خانم طاقت‌اش طاق شد و هم چنان که - مثل تمام این هشتاد و پنج سالی که از خدا عمر گرفته بود - فکر می‌کرد دیگران و مخصوصا" آن‌ها که او چشم دیدن‌شان را نداشت، دور از چشم او، و اغلب با نیشخندی بر لب، او را پیرْ دختر خطاب می‌کنند؛ ناگهان انگشت انداخت و با خشم ِ تمام، بکارتش را پاره کرد؛ انگشت را چند بار توی سوراخ چرخاند و بیرون کشید. باریکه‌ای خون سرید لای لِنگ‌ها و باسن‌اش و، بعد از نشت از پیژامه‌ی تریکو، پهن شد روی مشمای صندلی چرخان. سوز پارگی را اقدس خانم تا مغز استخوان حس کرد.
   «حالا دیگه هر چی می‌خوان بگن؛ پیر دختر!»
   اقدس خانم، جوری عصبی، و هم زمان که ناگهان یک آن و به شدّت احساس مردی می‌کرد، خندید و انگشت خونی را از انگشت‌هایی که روی کلیدها می‌خوردند، جدا گرفته بود.
6+



تا هستی و هست گرچه پستم، هستم
تا با تو خیال می‌پرستم، هستم
هر چند که ن ی س ت م به چشم تو / کسی
تا خاک کف پای تو هستم، هستم
25+
غزل برای خودم
در زندگی به هر چه رسیدم سراب بود
اقرار کن، وجود تو نقشی بر آب بود
هر بار خواستی که لبی تر کنی، شراب
آوخ که در گلوی تو سرب مذاب بود
من را به من نشان بده خود را که ما شویم
امَا کدام آینه؟ بخت تو خواب بود
این گونه با حضور خودم رنج می‌برم
این گونه لحظه لحظه‌ی من اضطراب بود
حوَای من! ببخش که از ابتدا در این
آبادی تو، خانه‌ی آدم خراب بود
بودن سزای تو، و نبودن سزای من
این سایه کشته - مرده‌ی آن آفتاب بود
گشتم نبود - جان برادر! - نگرد نیست
گمگشته‌ی خیالی من عشق ناب بود

جای دیگر این شعر این‌جا
17+
مخاطب عام
مخاطب عام اغلب می‌گوید: «نویسنده پایان داستان را خراب کرده است!» گاه مخاطب حرفه‌ای هم در لباس او ظاهر می‌شود، و ارزش‌گذاری اثر به خوب/ بد اغلب ساده‌ترین، دم‌دست‌ترین و احمقانه‌ترین کنشی است که از آن‌ها سر می‌زند؛ در این‌جا آن‌ها دچار بدفهمی، کج‌فهمی و یا نفهمی ‌شده‌اند. مضحک‌ترین و در عین حال مشمئزکننده‌ترین چیز این است که اثر مطابق با انتظار آن‌ها از کار درنیامده است. آن‌ها فراموش می‌کنند که زندگی‌ در همه‌ی سطوح و ابعادش همیشه و چه بسا اغلب، مطابق با انتظارات آدم پیش نمی‌رود. نمی‌فهمند که پایانبندی خلاف‌آمد، که آن‌ها از آن به بد یا ضعیف تعبیر می‌کنند؛ یک یا سلسله‌ای از پایانبندی‌های متنوع و متکثر را در ذهن سفیدنویسی می‌کند و ناخواسته آن‌ها را به جریان درون اثر کشانده، در توسعه‌ی مناظر و مراتب بی‌شمار اثر شرکت می‌دهد.
مخاطب عام یا باید اثر را آن‌چنان که هست؛ به بزرگی خودش بپذیرد و درک و فهم کند و یا اگر نمی‌پذیرد، آن را به کناری نهاده و در دم خفه شود!
0+
درخت
به سایه‌اش دعوت کرده بود مرا، ظهر تابستان‌های بسیار و پدرم را و پدربزرگم را و پدر پدربزرگم را و جد اندر جد ساقه‌ها و شاخسارش را داده بود هر هفته برای پختن نان و افروختن اجاق خانه در روزان و شبان برفی. به کلاغ‌ها لانه داده بود؛ وقت نشستن به گنجشک‌ها و سهره‌ها، حتّا ماری، و مورها ...
«سبدی میوه می‌خواهم!»
«بچین!» و دلش لرزیده بود که فرا نروم از شاخه‌ای تا نوکانوک، که عمر بسیار، پوک کرده بود استخوانش را؛ تا که نیفتم. افتادم.
.
(روز بعد از ترخیص از ICU بیمار فوت کرده و باقی ماجرا مسکوت مانده است. علت فوت مشخص نشده. بیمار درخت حیاt خود را ساعاتی قبل از فوت با ارّه‌ی برقی از بیخ انداخته... پایان پیام)
3+
اینجانب اعلام می‌کنم در هیچ سایت یا وبلاگ ادبی و غیر‌ ادبی سمت و مسئولیتی ندارم و مطالب خود را صرفا" در این وبلاگ منتشر می‌کنم و هرگونه یادداشت و مطلب ادبی و غیر ادبی و نیز پیام توهین‌آمیز منتسب به خود را در پایگاه‌های دیگر انکار می‌کنم ...
0+
من و تو
10+
قی


7+
محال
1+
برای نبودنم

1+
سه داستانک
سه داستانک از من را این‌جا بخوانید
0+
خاموشی




نمانده فاصله‌ای تا فراموشی
1+
ترانه برای تو که آدم نیستی؛ فرشته‌ای!
کر ِ کر ِ کرتیم
جون ِ تو پکرتیم
اگه بگی سه سوته
خر ِ خر ِ خرتیم !
... ادامه دارد
2+
جن جنس والناس ...
کسی که کسی نیست
مرا تحریک می‌کند که بیایم
آب و
خراب خواب و خیالش باشم
مالش باشم
آتش بزند به من
و
هندوانه ابوجهل بکارد
در جای خالی‌ام
من و کسی که نیست
دو کلمه از جمله‌ی شماییم
که در همین نزدیکی‌ها
از حال رفته‌ایم
به جهنم!
3+
جوخه
«آتش!»
17+
دو پاي آويزان، بي‌جوراب و درآمده از دو پاچه‌ي گل‌بهي در فاصله‌ي هفده سانتي از لبه‌ي يک سنگ مستراح؛ يازده و پنج دقيقه‌ي روز يکشنبه 19/12/86
« خودکشي!»
« شايد هم قتل!»
4+
زنده-گي
او که لاغر بود از من جلو مي‌افتاد او که چاق عقب. من دوباره مي‌رسيدم به او و بعد لاغره به من و همين طور چند بار و چندين بار من از چاقه سبقت گرفتم، لاغره از من و دوباره لاغره مي‌رسيد به من، من به چاقه تا سرانجام سر ِ ساعت 12 ، درست سر ِ ساعت 12 رسيديم به هم من افتادم روي چاقه و در همين حال لاغره روي من؛ يک لحظه و بعد دوباره ...
0+
حتا ...
حتا اگر شده در رؤيا
يک دم نسيم حياتم باش
ديگر رسيده به لب جانم
اي عشق، فکر نجاتم باش
1+
«خانه سياه سياه است عزيزم!»
من مانده‌ بودم و دو گوشي خراب؛ درب باز گاو صندوق و دسته‌هاي سبز هزار توماني در آن، طلاها؛ تيک تاک کشنده‌ي ساعت ديواري و ... جسد زنم، و، يک دو ريالي ناقابل، که پيدا نشده بود تا از کيوسک سر کوچه‌ي نفرين شده‌مان آمبولانس خبر کنم.

2+
ياکريم
بال‌خشک آمد و آمد قمري و نشست روي يکي از شاخه‌هاي چناري که کودک (بهارک‌ام) کشيده بود سمت راست نقاشي‌اش برف مي‌آمد «براش کمي دونه بريزم» من نگفتم از زير درخت هم رد نشدم قمري هم خودش را خالي نکرد و فضله‌ي سفيد و سبز آبکي‌اش از سرشانه تا بالاي خط شکاف پشت پالتوي من هم دراز نشد. من با اين پالتو در جلسه‌ي هيئت رئيسه ...
0+
موزائيک
اين موزائيک نيز مدخل به بسياري از داستان‌هاست با هر پايي که گذاشته مي‌شود روي آن، قسمتي، نيم يا تمام پا، يا گاه دستي، گوشي يا چيزي از چيز ديگري، تا اين که سرانجام بگويد «آخ!» بشکند زير پاي آخرين رهگذر کوچک يا بزرگ يا نيش گلنگي، پتکي يا چيز ديگري و بعد دوباره داستان ديگري در داستان‌هاي ديگري راه بشود. موزائيک‌ ديگري در پاهاي ديگري و سرانجام کلنگ، پتک...«آخ!»
1+
جمعه 21 دي‌ماه

دنبال آن کلمه‌ي ديوانه‌اي مي‌گشتم که آمده بود صبح اول وقت و تمام ذهن مرا به هم ريخته بود. از همان اول که حرف پشت حرف فکر مرا مشغول کرد بايد دست او را مي‌خواندم. خيلي گشتم دنبال‌اش؛ از توي همين بخش در همين بيمارستان، تا سالن مطالعه‌ي کتابخانه‌ي دانشگاه مگ گيل در مونترال، تا هتل ميازاکي در جزيره کيوشو که شش ماه پيش براي ماه عسل آن‌جا اناق گرفته بوديم و هر جاي ديگري که مي‌شد فکر ... «اي بابا، تعطيله فکر من امروز كه ديوونه!»

2+
غزل براي کسي که نيست
بيايم نيايم
آغوش تو کسي را از دنيا کم ندارد
1+
نزديکي


«لحاف زمستان، تشک تابستان» مرد در ذهن خود اين را گفت و ... پريد روي زن!


3+
پاهايم
اين يکي از اون يکي جلو زد. اون يکي از اين يکي. اين از اون. اون از اين و همين جور چپ، راس. چپ، راس. چپ، راس ...
1+
کاري زيبا از يک پسر سياه پوست (کانديد شعر 2005)

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم
وقتي بزرگ‌تر شدم باز هم سياه بودم
وقتي جلو
آفتاب مي‌رم باز سياهم
وقتي مي‌ترسم هم سياهم
وقتي سردمه سياهم
وقتي مريضم باز هم
سياهم
وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.
تو اي دوست سفيد من!
وقتي به دنيا آمدي
صورتي بودي
وقتي بزرگ‌تر شدي سفيد شدي
وقتي جلو آفتاب مي‌ري قرمز مي‌شي
وقتي مي‌ترسي
زرد مي‌شي
وقتي مريضي سبز مي‌شي
وقتي هم كه بميري خاكستري مي‌شي

... و تو به من مي‌گي رنگين پوست!


4+
سيب زميني

مشکل من اين است که همه به من مي‌گويند «سيب زميني!» آخريش اوس موسا؛ همين ديروز پريده از تو مغازه‌ش بيرون و (يکي باز به‌ش گفته بوده اوس موس، شايدم موس موس، و در رفته!) يهويي اين طفلک رو سر راش ديده و از زور دلش، دستشو گرفته، برده‌تش تو و با وصل کردن سيم برق به اونو و چارتا بدبخت ديگه (شوک الکتريکي؟) يه باتري ازشون ساخته!! «با اتصال‌های سری و موازی الکترودهای چند سیب زمینی به ولتاژ و آمپراژ بالاتری دست پیدا کنيد.»
يک وقت فکر نکنيد من موجود بي‌ريشه‌اي هستم؟ اصل و تبار من برمي‌گردد به
S.Commersonii Dun که متعلق به برزیل و آرژانتین است و به شهادت دهها سند و مدرک، به S.Maglia که بومی پرو و شیلی است. در مجهزترين آزمايش‌گاه‌هاي دنيا، هم‌اکنون براي اصلاح نژاد من، از طريق هیبریداسیون، سولانوم‌های آمریکایی را مورد آزمایش و تحقیق قرار می‌دهند. من يک آمريکايي‌ام! يک آمريکايي! (اين آمريکاييا الان خيلي گل گرده‌ن تو دنيا!) زماني که اسپانيولي‌ها به سرزمين من تعرض کردند، من براي دنيا شناخته شدم و در قرن شانزدهم انگلسي‌ها، هلندي‌ها، اسپانیايي‌ها، ایتالیايي‌ها و فرانسوي‌ها از طريق توبرکول‌های من که از آمریکا برده بودند، صاحب من شدند. من حالا همه‌ي سال همه جا حضوري استراتژيک و انرژي‌بخش دارم و حالا همه خودشان را صاحب من مي‌دانند و به خودشان اجازه مي‌دهند به من بگويند «سيب زميني». من بطا بطايم. يرآلما هستم. سولانام؛ آقاي ناصرالدين شاه!
آقا/خانم .... سيب زميني است. توجه کنيد دانش آموزان عزيز، لطفا" ساکت! آقا/خانم ..... سيب زميني است.(گزاره‌ي اول)
در جامعه بعضا" (ببخشيد اغلب!) انسان‌هاي گوشتخواري يافت مي‌شوند که هر روز حتا گوشت برادران مرده‌شان را به دندان مي‌کشند (گزاره‌ي دوم)
از تو اين دو گزاره چي در مي‌آد بچه‌ها؟ (گزاره‌ي سوم)
خوراك گوشت و سيب زميني.
او يک سيب زميني است: غني از از بتاکاروتن (پيش ساز ويتامين A) که وقتي پخته شود به آساني جذب مي‌شود. بگذار بگويند به من سيب زميني و توي دلشان ريسه بروند، من براي همه آرزوي سلامتي دارم. عاشق همه‌ام. بگوييد من «خوراکم!» مرا بخوريد، شما به من نياز داريد. من توضيحي براي تکامل ژنتيکي شما هستم؛ از سانتا کروز بپرسيد. من، همچنان که
BBC از قول دانشمندان گفته در پائين آوردن فشار خونتان مؤثرم. خيلي چيزهاي ديگرم براي شما؛ ويتامين‌ام براي شما. ماسکم. مخدر و آرام بخشم. ضد سرطان و ضد ويروس ... من بهترين دارو براي آدم‌هاي اسيدي‌ام. عامل از بين بردن تورمم. جوانتان مي‌کنم. قوت قلبتان هستم. تسکين دهنده‌ي ماتحت ورقلمبيده‌ي خوني و دردناکتان هستم و خيلي چيزهاي ديگر که ديدن و فهميدنشان سخت نيست ...
«شما از عيب‌هاي خود براي ابناي بشر نگفتيد، جناب سيب زميني! فقط خودستايي کرديد.شما خطري براي امنيت و صلح جهاني هستيد»
از من داستان‌ها ساخته‌ايد، خوليا اورتگا ، آدم‌هاي ناشناس و بسيار کسان ديگر! عيبي ندارد، به من بگوييد سيب زميني؛ آن هم عيبي ندارد ... من به کاشتن‌هاي شما؛ به پدر درآوردن‌‌هاي شما، به پوست کندن‌ها و آب‌پزکردن‌ها و سوزاندن‌ها و ... به شکنجه‌هاي ديگر شما عادت کرده‌ام!

34+
سکوت







4+
از آن‌ور آب‌ها ...
... من نويسنده قبل از اين كه تعيين كنم كه براي كي مي‌نويسم، قبل از‌ اين كه پرچم برافرازم كه مي‌خواهم شاهكاري بنويسم كه به دنيا نور و زيبايي ببخشد، از خودم بپرسم كه براي چي مي‌نويسم. جواب ‌اين براي چي مي‌نويسم را هم از ميان مصاحبه هاي نويسندگان غربي پيدا نكنم. حتي اگر لازم شد، قبول كنم كه براي جبران حقارت‌هاي تاريخي و شخصي، براي كشف ضعف‌ها، قدرت‌ها، كمبودها و حتي قهرماني‌هايي كه به زندگي‌ام تحميل شده، مي‌نويسم، مي‌نويسم كه بفهمم براي چي مي‌نويسم ...


ادامه‌ي حرف‌هاي شهريار مندني‌پور را در اين‌جا بخوانيد ...

1+
در خوانش يک شعر، هميشه اين سئوال اساسي مطرح است: اين شعر چه چيزي به من مي‌دهد؟ اين پرسش بنيادي مي‌تواند و بلکه بايد معيار نقد من باشد. اگر من شاعرم و به ويژه اگر يک غزلسرا هستم و صد البته اگر خودم را غزلسراي پست مدرن (؟!) مي‌دانم، اين پرسش معيار مرگ و زندگي شعر و شعور من خواهد بود؛ چه بخواهم، چه نخواهم!
نقد يک غزل، آن هم از نوع پست مدرن يا متفاوط! و يا هر چيز ديگر ... قبل از هر چيز بايد از افق نگاه اين پرسش ساده‌ي خانمان برانداز/ زندگي‌بخش صورت پذيرد و الا ...؟!
2+

عجالتا" و حتما" بايد بگويم كه محمد علي بهمني همراه با حسين منزوي و سيمين بهبهاني سه چهره ي اثرگذار و البته ماندگار شعر معاصر فارسي در شاخه ي غزل است و گمان نمي كنم در مقام ارزشگزاري، طرح تقدم و تاخر آن ها نسبت به هم امتياز قابل توجهي متوجه ي يكي نسبت به دو ديگري كند.

چيزي كه به غزل بهمني تعالي مي دهد قبل از هر چيز رواني شعر اوست، رواني هم در بعد معنا و درونمايه و هم در بعد ساز و كار واژگان و ساخت شعر به طور كلي. سرمايه ي معنوي شاعر احساسات و عواطف ساده و صميمي و سيال و آغشته به عشقي غمناك است كه از آينه ذهن منسجم و تربيت شده ي او انعكاس مي يابد. در اين راستا شاعر از لطايف و ظرايف و ظرفيت هاي زبان كوچه و بازار به خوبي سود مي برد و گفت و گفتمان خود را در ساختي ساده، پاكيزه و خوشتراش به مخاطب هديه مي دهد. اين ويژگي ها به خصوص اكثر جواناني را كه پا در جاده ي شعر و شاعري مي گذارند، تحت تاثير قرار داده و به خود شيفته كرده و از اين حيث بهمني موفق تر از سيمين و منزوي بوده است. غزل هاي او چراغ راه بسياري از نوآمدگان بوده و هست و بسياري از سرآمدان غزل معاصر فارسي مديون او و غزل اويند.

اما دور از نظر هم نمي ماند كه غفلت شاعر از ظرفيت ها و قابليت هاي ناشناخته ي غزل و عدم توجه و تلاش براي كشف و توسعه ي مداوم اين امكانات، شعر او را از باليدن مدام محروم داشته و آثار او را - آثاري را كه در طي چند دهه ارائه شده است - در يك سطح باقي گذاشته است؛ دريغي كه او بر خود و بر غزل فارسي روا داشته است. اما اين گناهي نابخشودني نيست و قرار هم نيست كه كوفتن و هموار كردن و رفتن همه ي راه را شاعري و فقط يك شاعر به انجام برساند.

محمد علي بهمني و شعر دِين خود را نسبت به هم ادا كرده اند، سعادتي كه شامل حال هر كسي نمي شود
2+

آب كه ... تاب ... كتاب از قفسه افتاد. جلد و كلماتش را جمع و جور كرد. قدم برداشت به طرف در. يكي از كلماتش جا ماند. كتابﻫﺎ يكي يكي و بلافاصله يكي دوتا، سه تا چهارتا، فوج فوج از قفسهﻫﺎ فرو جستند و نزديكيﻫﺎي در در يك صف پُر از كتابخانه خارج شدند. صفﻫﺎي كتاب ﻣﻰريختند به خيابان؛ خيابانﻫﺎي كتاب به دروازه ي شهر و دروازهﻫﺎي شهرها جايي آن دورها صفﻫﺎ يكي ﻣﻰشدند باريك و باريك تر ﻣﻰريختند به يك نقطه آن نقطه ... سر ِ خط !

من جا مانده ام !

1+

ما متّهم به حراج نقديم. اتهامي كه بي نياز از هيچ شهادتي به اثبات رسيده است. خرج نقد، نقد زبان بسته، خرج ِ كيلويي يا كيلو كيلوي نقد، شاعر/ نويسنده / منتقد ما را - با آن بضاعت ناچيز از دانش نقادي - منتسب به جا و جايگاه بقّال و بقّالي نموده، چنان كه گويي ادبيات و شعر در ِ دكّاني است و ما ...

هنر ما تحقير و تخريب ديگران است، در نقدي كه عموما" شفاهي و خصوصا" دو نفره است ؛ ديگران ِ دور و بر و دورا دور ما، كه چون ما دستي بر آتش دارند. ما از جايگاه خدا همه ي اين ديگران را به چوب ِ هزار چگونه و چراي بي اساس مي بنديم؛ ادعاي بر زبان نيامده ي تك تك ما اين است : فقط يك شاعر/ نويسنده / منتقد راستين، واقعي و ششدانگ وجود دارد، آن هم ماييم !

اين مصيبت عظما آن جا نازل مي شود كه سليقه، سليقه ي شخصي، جا و جايگاه نقد را مي گيرد. اشراف، شان و شعور و شعار نقد بسي بالاتر از سليقه ي شخصي است. بله اين امكان وجود دارد كه منتقد در نقد خويش اثري را – متني را – به رغم پسند و سليقه ي شخصي بازخواني كند. اين اما با وجود فرض صفت انصاف براي منتقد، محقق و ممكن است. شاعر/ نويسنده / منتقدِ ما اما يك كلاغ، چهل كلاغ، اهل اظهار فضل و فضله ي آسمان و ريسمان است. او لاف را به قاف گزاف مي رساند در ستايش ِ دوستان به نيكي. در نكوهش اغيار اما به هتك و حك و محاكمه. چرا منتقد ما و هر كه به جاي او مي نشيند ( شاعر / نويسنده ) در مواجهه با مؤلف و اثر او، بر طبل مطالبه و طلبكاري مي كوبد؟

اگر منتقد با بي انصافي نقد را جز در فرايند مكالمه با اثر پي گيري كند، گفتماني جز آلوده به كثافت ِ حقد و حقارت و حسد نخواهد داشت. او در اين مَقام و مُقام هيچ كس نيست؛ هيچ كس.

چيستي وچرايي و چگونگي شعر و داستان جز با چون و چرا در چند و چون شعر و داستان محقق نمي شود؛ چون و چراي منطقي و نه تهمت و افترا. كمي - فقط كمي - با هم مهربان تر باشيم ...



0+

يا سبز ... كرد قرمز ما را يا

بيرنگ مي كنند شما را يا

افتادنم ... بيفت ... نيفتاده ست

يك اتفاق تازه خدايا يا

شيطان سلام كرد به آدم آ

خر شد (نباش اين همه) حوّا يا

گل يا گلاب يا گُهِ سگ يا هر

چيزي كه نيست نيست و اِلّا يا

بشمار م ا ر م ا ر خودت را يك

يك يا دو يا سه يا دو سه تا يا يا

يك آ دو آ سه آ دو سه تا ... اصلا"

آ آ ا ُ آ ا ِ آ ا ُ ا ِ آ آ يا

- كافي ست (نيست !) هست بگو هستي

هستم ولي خداي خدا آيا ؟


0+
Home- Email- RSS